تنها علی ..
علی نقطه ی صفر گنه و آخرِ ایمان ..
شب شعر است ..
قبل از اینکه بیایم هم حال دلم گرفته بود ..
شب شعر غدیر است ..
من نه شاعرم نه شعر شناس حتی .. توفیقی بوده و بس ..
نام علی که می آید دلم بیشتر میگیرد .. آنقدر که به قول معروف اضافه اش از چشمانم میچکد ..
هر بار که در هر شعر نامش می آید میروم به چند سال پیش .. به حدود شش سال پیش که عاشقانه دوستش داشتم .. به آن زمان که کتاب معروفش همیشه در دستم بود و از خواندنش سیر نمیشدم .. به آن روزهایی که نامش را گوشه و کنار هر صفحه از کتاب هایم میشد دید .. علی ..
همه ی فکر و ذکرم او بود .. همیشه دلم هوایی اش بود .. یک لحظه از فکرش بیرون نمی آمدم .. عظمتش عجیب مرا گرفته بود ..
اما این روزها ..
حتی گاهی یادم میرود که هستم! یادم میرود که رسالتم در این دنیا چیست .. در یک کلام باید بگویم که : پرت افتاده ام !!
بیرون میزنم .. اشک هایم است که دلم را کمی آرام میکند .. فقط کمی ..
و باز نام علی و امیدی دوباره در دلم .. که آرامم میکند تا بی نهایت ..
- عید غدیر همیشه برایم دلگیر است .. کم از دست این عجایب زجر کشیده بود علی؟! بعد از غدیر که دیگر دست از سرش بر نداشتند ..
عیدتان نورانی ..
یهو دلم خواست بنویسم!