رفته بودم دکتر .. شونصد نفر تو مطب نشسته بودیم! منِ بدبخت که سر وقت رفتم و از قبل هم نوبت داشتم. یه بنده خدایی بود که هم دیر اومد هم نوبتش آخر وقت بود.
داشتم با گوشیم بازی میکردم که ناگهان دیدیم حالِ طرف خوب نیست! همچین بی حال شده بود که انگار در حال استحضاره بنده خدا!
منشی دکتر به اون یکی منشی گفت من فشارش رو گرفتم چیزیش نیست .. بهش گفتن پاشو برو رو یه تخت بخواب نوبتت که شد صدات میکنیم .. که خب موافق نبود و همچنان هم حالش بد بود!
دیگه منشیه برگشت گفت دو سه نفر که رفتن بعد شما برو و بقیه هم تقریبا راضی به این امر بودن چون بنده خدا حالش بد بود!
خلاصه اینکه طرف رفت پیش دکتر و منشی هم چند دقیقه بعد یه کاری با دکتر داشت رفت تو اتاق و وقتی که برگشت عصبانی بود و بلند گفت : این بنده خدا حالش بد بود الان داره بلبل زبونی میکنه پیش دکتر؟؟؟!
از این که گول ظاهر این آدم رو خورده بود ناراحت بود! حسی که بقیه هم داشتن!
طرف برا اینکه معطل نشه خودشو زده بود به مریضی! بماند که من که نوبت سوم چهارم بودم از ساعت یازده صبح تا دو عصر نشسته بودم!
همه ناراحت بودیم اما وقتی اون از اتاق بیرون اومد همه بهش خندیدن! منشی هم بهش گفت اگه از این به بعد خدای نکرده رو به موت هم باشی حتی یه نفر زودتر نمیفرستمت تو!
بنده خدا هم همچنان ظاهرش رو حفظ کرده بود! انگار که واقعا حالش بد باشه!
حق الناس نیست اینا به نظرتون؟؟ اون چه فرقی با بقیه داشت؟ یا چه کار مهم تری از بقیه داشت.
بعدشم یه کاری میکنن بعضیا که نظرت راجع به همه آدم ها بد بشه. آخه به نظرم منشیه دیگه اگه یکی واقعا هم حالش بد باشه نمیتونه بهش اعتماد کنه.
نه تنها منشی بلکه کلی آدمِ دیگه که اون جا نشسته بودن ..
میگن خدا از حق خودش کامل میگذره اما از حق مردم نه!
و اینکه امروز فهمیدم گول زدن آدم ها شاید زشت ترین و کثیف ترین گناه دنیا باشه.
شما چی فکر میکنید؟