گربه ها دیوانه اند!

وقتی یه گربه بیاید روی حیاط پر از برف و بپرد توی درختی که پر از برف است و خودش را به زور جا بدهد بین شاخه های یخ زده ی درخت، یعنی آن گربه دیوانه است!

وقتی همان گربه ی مذکور بپرد روی پشت بام همسایه و با یک گربه ی دیوانه ی دیگر روی لبه ی دیوار با هم خصمانه بجنگند و بعد فرار کند از روی شاخه های برفی لیز بخورد بیفتد توی حیاط خانه ی ما، یعنی آن گربه دیوانه است!

وقتی گربه ی دیوانه ی شکست خورده برود سمت ماشین برفی که من درست کرده ام وسط حیاط و چپ چپ به آن نگاه کند و مثلا نتواند فرقش را با آدم برفی تشخیص دهد، یعنی آن گربه دیوانه است!

وقتی همان گربه باز بپرد روی دیوار و از آن بالا هی نظاره کند ماشین برفی من را و هی نفهمد چیست، از نظر او یعنی من دیوانه ام!

و همانطور که میدانید : دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید! 

و اینگونه است که هی من به گربه نگاه میکنم و کارهایش برایم خنده آور است و هم گربه توی دلش به من میخندد!

دیوانه ایم دیگر!


...

و مثل همیشه مهربان بود .. 

و خالی شدم از هر چه دلتنگی است .. 

و حالِ این روزهایم خوبِ خوب است .. 


پی نوشت : دلتنگی ها ربطی به زندگی مشترک نداشت. زندگی شیرین است ;)

فشار قلب!

از در و دیوار قلبم   .. غمِ دلتنگی میباره .. 

خواننده اش که معرف حضور هست؟

همچنان در دلتنگی عمیقی به سر میبرم .. امیدوارم قدری از این دلتنگی ها با دیدن حرم قشنگش رفع بشه .. شنبه عازم مشهدم .. برا ازدواج دانشجویی ثبت نام کرده بودیم که سفر زیارتی مشهد مقدس جزو برنامه هاش هست.

هر موقع از همیشه دلتنگ ترم و به قلبم فشار میاد، اولین کسی که این فشارِ قلب رو حس میکنه امام رضامه! حالا این فشار قلب ها به کنار .. دلم میخواد موقع فشار قبر هم حس کنی منو ..      ( در کمال پررویی! )

به یاد همه دوستان خواهم بود و برای تک تکتون آرزوی سعادت و امنیت دارم.

سفید برفی

تنها دو دکمه و یک هویج لازم بود تا لذت ببریم از درست کردن آدم برفی که شاید دیگر این سال ها توفیقش نصیبمان نشود .. که آن هم به دلیل نبودن یک عدد همراه، آرزویش به دل بیچاره مان ماند!

شاید بروم تنهایی یک آدم برفی درست کنم. نه نه آنوقت او هم تنها میشود .. دو آدم برفی درست میکنم تا تنها نباشند! درست است که یخی اند اما به نسبت بعضی آدم ها، آدم را دلگرم تر میکنند!

* البته دیروز یه آدم برفی خیلی کوچولو رو ماشین یکی از دوستان درست کردیم و توی زمین فوتبال ورزشگاه که خیلی قشنگ شده بود بخاطر اینکه یکدست سفید بود، یه کم برف بازی کردیم و عکس انداختیم ولی مهم اینه که هوا دو نفره بود!

* من تا حالا امتحان نکردم ولی بعضی ها برف و شیره میخورن! شیره همون شکر آب شده است که میریزن روی برف! شما امتحان کنید.

درک

به نظرم در این دنیا سخت تر از هر چیز درک نشدنه!

و عذاب آور تر از اون درک نکردن!

چه خوب میشد اگه همدیگه رو درک میکردیم .. 

(از طرف کسی که کلا درک نمیشه!!)

عاشق تر از عاشق



تشنه کام و تشنه لب، ساقی میان آب سوخت .. 

با اینکه خدا میدونست اباالفضل چقدر شجاعه و جوونمرد بازم امتحانش کرد. اونم نه یکی دو بار ... 

خدا خودش خوب میدونست که اباالفضل امان نامه ی شمر رو قبول نمیکنه اما بازم امتحانش کرد .. 

خدا میدونست اباالفضلِ تشنه لب؛ لب به آب نمیزنه به یاد تشنگی بچه های حسین اما بازم امتحانش کرد .. 

و چی از یه سردار سخت تر که علم به دست بگیره و وایسه یه گوشه و ببینه که چطوری دوستاش و عزیزانش و خانواده اش جلوش پر پر میشن و نتونه بره میدون اونم بخاطر اینکه علم رو سپردن دستش .. 

اباالفضل با همین دستاش آب رو روی آب ریخت و یه قطره اش رو هم نخورد .. اما خدا همین دستا رو ازش گرفت .. 

من بودم کافر شده بودم! اما اباالفضل هر لحظه عاشق تر و عاشق تر شد.

دستاشو که خدا گرفت میدونست که بهش دو تا بال میدن تا خود خدا پرواز کنه .. 

ابالفضل عاشق تر از عاشق بود ...

اباالفضل بصیرت داشت .. همون چیزی که من و خیلی های دیگه نداریم .. 

خدا رو شکر که بهشت چند طبقه است .. وگرنه تو روی اباالفضل خجالت میکشیدیم .. 

و خدا رو شکر که جهنم هم چند طبقه است .. وگرنه دیدن شمر برامون یه عذاب مضاعف بود .. 

معرفتی عطا کن خدااا .


سوالی که جوابش شاید هرگز عملی نشه!

از سر بی حوصلگی هی وبلاگهای بلاگفا رو یکی یکی باز میکنم .. خدا رو شکر یه دونه وبلاگ علمی که توش پیدا نمیشه! نصف بقیه اش هم که وبلاگ های تبلیغاتیه. بقیشم که نگم بهتره! چیه این وبلاگای مسخره که هر کدومو باز میکنی یه صفحه سیاهه که سرت گیج میره و متنش کپی از اون یکی وبلاگ؟؟؟!

هیچ حرفی برا گفتن نداریم انگار! کل بلاگفا رو که زیر و رو کنی دو تا وبلاگ درست و حسابی از توش در نمیاد! حالا نه فقط بلاگفا رو ها! همه اش همینه! حالا بدبختیه بلاگفا اینه که من عضو این وبسایتم!

وبسایت هامون هم همینه دقیقا. هر کی رسیده یه وبسایت ساخته و یه چیزی از یه جایی کپی کرده. حالا مثلا بخوای یه چیزی تو اینترنت سرچ کنی، آی جماعت از من به شما گفتن چیزی تو وبلاگا و وبسایت های ایرانی دستگیرتون نمیشه که نمیشه!

به نظرتون دولت چه اقدامی باید بکنه تو این زمینه؟ به نظرتون سایت یا وبلاگ داشتن نباید محدود باشه به یه سری قوانین؟

نظرتون چیه در مورد وبلاگ؟ آیا من و شما باید بتونیم به راحتی وبلاگ بزنیم و هر چی توش خواستیم بنویسیم؟

به نظرتون اینترنت باید جای همه چی باشه یا صرفا جای تحقیقات علمی و آموزشی؟

آسیا!

هنوز مات و مبهوت نوشته های پست قبلی ام .. برای همینه که چیزی نمی نویسم ... 

یادش بخیر به آی سیو میگفت آسیا .. 

عمه صداش میکردیم .. 

من هنوز باورم نمیشه ..             اینجا رو ببینید.

داستان یک زندگی تلخ

پدرش از آن قلدرهای قدیم بود که با تسمه و چوب و چماق به جان زنش می افتاد. از خانه بیرونشان کرده بود. آواره ی بیابان شده بودند. از آن شهر تا اینجا را با بدبختی و بیچارگی و آوارگی آمده بودند. اینجا برای خودشان زندگی ساخته بودند و ازدواج کرد. میگویند همسرش هم کم اذیتش نکرده بود! 

همین یکی دو سال پیش بود که پسر کوچکش را در یک تصادف از دست داد. چیزی نگذشت که مادرش هم به رحمت خدا رفت. مادرش از غصه ی نوه ی کوچکش جان داد.

پارسال هم که من از پسرش همینجا نوشتم. که پسرش از بالای ساختمانی در محل کارش افتاد و ... 

دو پسر و مادرش را به فاصله ی دو سه سال از دست داد.

دلش خوش بود به دخترهایش. هر دوتایشان را فرستاد به خانه ی بخت. دختر بزرگش خانه ی اجاره ای داشت و حالا بعد از چند سال قرار بود به خانه ی خودش برود. رفته بودند خانه ی دخترش را مرتب کنند تا همین یکی دو روز برود.

با دختر و داماد و نوه اش برمیگشتند به خانه خودش که .. 

که باز هم یک تصادف .. باز هم یک مرگ .. این بار خودش بود .. 

چند روزی در کما و امروز هم تشییع جنازه اش .. 

چه زود آدم ها تبدیل می شوند به خدا بیامرز


وقتی زنده بود یک دلش در این دنیا و دلِ دیگرش آن دنیا، پیش پسرهایش بود .. 

و حالا هم یک دلش آن دنیا و دلِ دیگرش این دنیا، پیش دخترهایش است .. 

روحش شاد و بهشت نصیبش که انسان بی نهایت خوبی بود.

شادی روح پاکش صلواتی .. 


فریب!

رفته بودم دکتر .. شونصد نفر تو مطب نشسته بودیم! منِ بدبخت که سر وقت رفتم و از قبل هم نوبت داشتم. یه بنده خدایی بود که هم دیر اومد هم نوبتش آخر وقت بود.

داشتم با گوشیم بازی میکردم که ناگهان دیدیم حالِ طرف خوب نیست! همچین بی حال شده بود که انگار در حال استحضاره بنده خدا!

منشی دکتر به اون یکی منشی گفت من فشارش رو گرفتم چیزیش نیست .. بهش گفتن پاشو برو رو یه تخت بخواب نوبتت که شد صدات میکنیم .. که خب موافق نبود و همچنان هم حالش بد بود!

دیگه منشیه برگشت گفت دو سه نفر که رفتن بعد شما برو و بقیه هم تقریبا راضی به این امر بودن چون بنده خدا حالش بد بود!

خلاصه اینکه طرف رفت پیش دکتر و منشی هم چند دقیقه بعد یه کاری با دکتر داشت رفت تو اتاق و وقتی که برگشت عصبانی بود و بلند گفت : این بنده خدا حالش بد بود الان داره بلبل زبونی میکنه پیش دکتر؟؟؟!

از این که گول ظاهر این آدم رو خورده بود ناراحت بود! حسی که بقیه هم داشتن!

طرف برا اینکه معطل نشه خودشو زده بود به مریضی! بماند که من که نوبت سوم چهارم بودم از ساعت یازده صبح تا دو عصر نشسته بودم!

همه ناراحت بودیم اما وقتی اون از اتاق بیرون اومد همه بهش خندیدن! منشی هم بهش گفت اگه از این به بعد خدای نکرده رو به موت هم باشی حتی یه نفر زودتر نمیفرستمت تو! 

بنده خدا هم همچنان ظاهرش رو حفظ کرده بود! انگار که واقعا حالش بد باشه!

حق الناس نیست اینا به نظرتون؟؟ اون چه فرقی با بقیه داشت؟ یا چه کار مهم تری از بقیه داشت.

بعدشم یه کاری میکنن بعضیا که نظرت راجع به همه آدم ها بد بشه. آخه به نظرم منشیه دیگه اگه یکی واقعا هم حالش بد باشه نمیتونه بهش اعتماد کنه.

نه تنها منشی بلکه کلی آدمِ دیگه که اون جا نشسته بودن .. 

میگن خدا از حق خودش کامل میگذره اما از حق مردم نه! 

و اینکه امروز فهمیدم گول زدن آدم ها شاید زشت ترین و کثیف ترین گناه دنیا باشه.

شما چی فکر میکنید؟