بعضی وقت ها بعضی ها هستند که از روبرو شدن باهاشون ترس که چه عرض کنم، وحشت داری!

مثلا موقعی که دانشجو بودم از روبرو شدن با مدیر گروهمون وحشت داشتم! نه اینکه آدم بدی باشه یا ازش بدی دیده باشم .. اتفاقا از اساتیدی بود که همیشه دوستش داشتم و سوادش قابل ستایش بود.

موقع تحویل پروژه که بود هنوز پروژه ام تموم نشده بود و یه کم وقت میخواستم .. از اون آدم های بیخیال هم نیستم که بگم: بیخیال بابا درست میشه! نه .. آی حرص میخوردم .. 

یا مثلا مواقعی هست که باید یه چیزی رو به یکی بگی و وحشت داری از واکنش طرف.

مثلا میخوای بری یه چیزی به رییست یا شهردار یا استاندار یا رییس جمهور بگی و ته دلت بترسی از اینکه مخالفت کنه باهات و قبلا توی ذهنت هزار فرضیه بسازی و ده بار بشینی با خودت حرف بزنی و تمرین کنی که موقعش که رسید چی بگی و آخرش هم همه چی یادت بره تو اون لحظه .. 

شاید حتی طرف آدم خیلی خوبی هم باشه نظیر مدیر گروه دوست داشتنی من .. اما بترسی .. به لحاظ موقعیت خودت  .. 

هیچوقت دوست نداشتم از این دست آدم ها باشم .. هر چند خوب! 

* عکس مامانم روی گوشیم همین عکس پروفایلمه :)  چه برداشتی از شخصیت مامان من دارید آیا؟؟ :)