دارم به این فکر میکنم که چقدر روزهای عمرم سریع دارد می گذرد. انگار همین دیروز اول هفته بود. انگار همین دیروز اول فروردین بود و عید و سال نو. انگار همین دیروز بود که دانشگاه قبول شدم. انگار همین دیروز بود که یک بچه دبستانی بودم. انگار همین دیروز بود که توی آتش بازیِ خانه همسایه مان یکی از وسایلشان را به اشتباه در آتش انداختم و آن شب را تا صبح تب کردم! انگار همین دیروز بود که پدر برایم دسته دسته موز می خرید و من هم که عاشق موز (!) می نشستم روی صندلی عقب ماشین که همه موز ها را توی راه تنهای تنها بخورم و حتی یک دانه را هم به پدر ندهم!!

انگار همین دیروز بود که با پدر به شرکت می رفتم و گاهی که پدر از دفتر کارش بیرون می رفت شیطنتم گل می کرد و تلفن ها را قطع می کردم!! انگار همین دیروز بود که از بالای پله ها با دوچرخه و با کلّه (!) زمین خوردم و پاهایم سیاه و کبود شد! انگار همین دیروز بود که از راهپیمایی مدرسه با دوستانم فرار کردیم و بعدش با مدیر مدرسه چه ماجراهایی که نداشتیم! انگار همین دیروز بود که در مسابقه طراحی استان اول شدم و جایزه ام را که آن زمان هفتاد هزار تومانِ ناقابل می ارزید جلوی چشمانم تمام و کمال تقدیم مدرسه کردند و به جایش برای من یک کیف پول مسخره گرفتند و با کاغذ کادویی مسخره تر کادو کردند که هر دفعه نگاهش می کردم حالم به هم میخورد و دلم نمیخواست حتی کادویش را باز کنم! ( کاغذ کادوی بسیار مزخرفی که سرتاسرش عکس مارمولک های بد شکل بود که هنوز هم که به یاد می آورمش حالم بد می شود!!! )  

انگار همین دیروز بود که .. 

نمیدانم چرا اینقدر روزها به سرعت می گذرند .. 

پدر از زمانی میگوید که انقلاب شد .. از سربازی اش می گوید که در کاخ سعدآباد و نیاوران گذشته .. از زیباترین روزهای زندگی اش که در پایتخت گذشته و هنوز هم دل کندن از آن برایش سخت است ..  از گارد جاویدان می گوید .. از جبهه .. از مهران .. از روزی که عمویم نشسته بود روبروی مادربزرگ و اجازه میخواست تا به جبهه برود ..

 مادر از زمانی می گوید که بزرگترین سرگرمی اش خریدن بیسکوییت پنجه پلنگی (!) بوده است. از زمانی که همه چیز ارزان بوده و فراوان .. 

و این ها همین چهل پنچاه سالِ پیش است .. همین دیروز!  

خوب که فکر میکنم میبینم هزار سالِ پیش هم همین دیروز است .. ! به همین سرعت گذشته است.

در همین افکار هستم که اخوی گرامی می پرسد: کِی بود که امام حسین شهید شد؟ چه سالی بود؟ 

و من که در دلم می گویم : همین دیروز ..  

و شاید برای همین است که این داغ هنوز هم برایمان تازه است و سرد نخواهد شد.