<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تکیه گاه</title>
<link>https://tekyegaah.blogfa.com</link>
<description>من پشت کردم به همه دنیا، تا رو به تو سجاده بندازم ...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 06 Feb 2014 09:16:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>گربه ها دیوانه اند!</title>
<link>https://tekyegaah.blogfa.com/post/195</link>
<description>وقتی یه گربه بیاید روی حیاط پر از برف و بپرد توی درختی که پر از برف است و خودش را به زور جا بدهد بین شاخه های یخ زده ی درخت، یعنی آن گربه دیوانه است! وقتی همان گربه ی مذکور بپرد روی پشت بام همسایه و با یک گربه ی دیوانه ی دیگر روی لبه ی دیوار با هم خصمانه بجنگند و بعد فرار کند از روی شاخه های برفی لیز بخورد بیفتد توی حیاط خانه ی ما، یعنی آن گربه دیوانه است! وقتی گربه ی دیوانه ی شکست خورده برود سمت ماشین برفی که من درست کرده ام وسط حیاط و چپ چپ به آن نگاه</description>
<pubDate>Thu, 06 Feb 2014 09:16:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tekyegaah</dc:creator>
<guid>tekyegaah.blogfa.com/post/195</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>https://tekyegaah.blogfa.com/post/194</link>
<description>و مثل همیشه مهربان بود .. و خالی شدم از هر چه دلتنگی است .. و حالِ این روزهایم خوبِ خوب است .. پی نوشت : دلتنگی ها ربطی به زندگی مشترک نداشت. زندگی شیرین است ;)</description>
<pubDate>Sat, 01 Feb 2014 14:08:04 +0330</pubDate>
<dc:creator>tekyegaah</dc:creator>
<guid>tekyegaah.blogfa.com/post/194</guid>
</item>
<item>
<title>فشار قلب!</title>
<link>https://tekyegaah.blogfa.com/post/193</link>
<description>از در و دیوار قلبم .. غمِ دلتنگی میباره .. خواننده اش که معرف حضور هست؟ همچنان در دلتنگی عمیقی به سر میبرم .. امیدوارم قدری از این دلتنگی ها با دیدن حرم قشنگش رفع بشه .. شنبه عازم مشهدم .. برا ازدواج دانشجویی ثبت نام کرده بودیم که سفر زیارتی مشهد مقدس جزو برنامه هاش هست. هر موقع از همیشه دلتنگ ترم و به قلبم فشار میاد، اولین کسی که این فشارِ قلب رو حس میکنه امام رضامه! حالا این فشار قلب ها به کنار ..</description>
<pubDate>Mon, 20 Jan 2014 09:24:07 +0330</pubDate>
<dc:creator>tekyegaah</dc:creator>
<guid>tekyegaah.blogfa.com/post/193</guid>
</item>
<item>
<title>سفید برفی</title>
<link>https://tekyegaah.blogfa.com/post/192</link>
<description>تنها دو دکمه و یک هویج لازم بود تا لذت ببریم از درست کردن آدم برفی که شاید دیگر این سال ها توفیقش نصیبمان نشود .. که آن هم به دلیل نبودن یک عدد همراه، آرزویش به دل بیچاره مان ماند! شاید بروم تنهایی یک آدم برفی درست کنم. نه نه آنوقت او هم تنها میشود .. دو آدم برفی درست میکنم تا تنها نباشند! درست است که یخی اند اما به نسبت بعضی آدم ها، آدم را دلگرم تر میکنند! * البته دیروز یه آدم برفی خیلی کوچولو رو ماشین یکی از دوستان درست کردیم و توی زمین فوتبال ورزشگاه که</description>
<pubDate>Tue, 07 Jan 2014 08:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tekyegaah</dc:creator>
<guid>tekyegaah.blogfa.com/post/192</guid>
</item>
<item>
<title>درک</title>
<link>https://tekyegaah.blogfa.com/post/191</link>
<description>به نظرم در این دنیا سخت تر از هر چیز درک نشدنه! و عذاب آور تر از اون درک نکردن! چه خوب میشد اگه همدیگه رو درک میکردیم .. (از طرف کسی که کلا درک نمیشه!!)</description>
<pubDate>Mon, 30 Dec 2013 06:12:15 +0330</pubDate>
<dc:creator>tekyegaah</dc:creator>
<guid>tekyegaah.blogfa.com/post/191</guid>
</item>
<item>
<title>عاشق تر از عاشق</title>
<link>https://tekyegaah.blogfa.com/post/190</link>
<description>تشنه کام و تشنه لب، ساقی میان آب سوخت .. با اینکه خدا میدونست اباالفضل چقدر شجاعه و جوونمرد بازم امتحانش کرد. اونم نه یکی دو بار ... خدا خودش خوب میدونست که اباالفضل امان نامه ی شمر رو قبول نمیکنه اما بازم امتحانش کرد .. خدا میدونست اباالفضلِ تشنه لب؛ لب به آب نمیزنه به یاد تشنگی بچه های حسین اما بازم امتحانش کرد .. و چی از یه سردار سخت تر که علم به دست بگیره و وایسه یه گوشه و ببینه که چطوری دوستاش و عزیزانش و خانواده اش جلوش پر پر میشن و نتونه بره میدون</description>
<pubDate>Mon, 23 Dec 2013 08:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tekyegaah</dc:creator>
<guid>tekyegaah.blogfa.com/post/190</guid>
</item>
<item>
<title>سوالی که جوابش شاید هرگز عملی نشه!</title>
<link>https://tekyegaah.blogfa.com/post/189</link>
<description>از سر بی حوصلگی هی وبلاگهای بلاگفا رو یکی یکی باز میکنم .. خدا رو شکر یه دونه وبلاگ علمی که توش پیدا نمیشه! نصف بقیه اش هم که وبلاگ های تبلیغاتیه. بقیشم که نگم بهتره! چیه این وبلاگای مسخره که هر کدومو باز میکنی یه صفحه سیاهه که سرت گیج میره و متنش کپی از اون یکی وبلاگ؟؟؟! هیچ حرفی برا گفتن نداریم انگار! کل بلاگفا رو که زیر و رو کنی دو تا وبلاگ درست و حسابی از توش در نمیاد! حالا نه فقط بلاگفا رو ها! همه اش همینه! حالا بدبختیه بلاگفا اینه که من عضو این</description>
<pubDate>Wed, 18 Dec 2013 18:22:44 +0330</pubDate>
<dc:creator>tekyegaah</dc:creator>
<guid>tekyegaah.blogfa.com/post/189</guid>
</item>
<item>
<title>آسیا!</title>
<link>https://tekyegaah.blogfa.com/post/188</link>
<description>هنوز مات و مبهوت نوشته های پست قبلی ام .. برای همینه که چیزی نمی نویسم ... یادش بخیر به آی سیو میگفت آسیا .. عمه صداش میکردیم .. من هنوز باورم نمیشه .. اینجا رو ببینید.</description>
<pubDate>Sat, 14 Dec 2013 10:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tekyegaah</dc:creator>
<guid>tekyegaah.blogfa.com/post/188</guid>
</item>
<item>
<title>داستان یک زندگی تلخ</title>
<link>https://tekyegaah.blogfa.com/post/187</link>
<description>پدرش از آن قلدرهای قدیم بود که با تسمه و چوب و چماق به جان زنش می افتاد. از خانه بیرونشان کرده بود. آواره ی بیابان شده بودند. از آن شهر تا اینجا را با بدبختی و بیچارگی و آوارگی آمده بودند. اینجا برای خودشان زندگی ساخته بودند و ازدواج کرد. میگویند همسرش هم کم اذیتش نکرده بود! همین یکی دو سال پیش بود که پسر کوچکش را در یک تصادف از دست داد. چیزی نگذشت که مادرش هم به رحمت خدا رفت. مادرش از غصه ی نوه ی کوچکش جان داد.</description>
<pubDate>Thu, 05 Dec 2013 07:43:19 +0330</pubDate>
<dc:creator>tekyegaah</dc:creator>
<guid>tekyegaah.blogfa.com/post/187</guid>
</item>
<item>
<title>فریب!</title>
<link>https://tekyegaah.blogfa.com/post/186</link>
<description>رفته بودم دکتر .. شونصد نفر تو مطب نشسته بودیم! منِ بدبخت که سر وقت رفتم و از قبل هم نوبت داشتم. یه بنده خدایی بود که هم دیر اومد هم نوبتش آخر وقت بود. داشتم با گوشیم بازی میکردم که ناگهان دیدیم حالِ طرف خوب نیست! همچین بی حال شده بود که انگار در حال استحضاره بنده خدا! منشی دکتر به اون یکی منشی گفت من فشارش رو گرفتم چیزیش نیست .. بهش گفتن پاشو برو رو یه تخت بخواب نوبتت که شد صدات میکنیم .. که خب موافق نبود و همچنان هم حالش بد بود! دیگه منشیه برگشت گفت دو</description>
<pubDate>Wed, 27 Nov 2013 19:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tekyegaah</dc:creator>
<guid>tekyegaah.blogfa.com/post/186</guid>
</item>
</channel>
</rss>
